یادی از گذشته.....

سلام دوست های خوبم ممنون بابت کامنتهای پر مهر و قشنگتون و راهنمایی های خوبتونماچماچنماز و روزه هاتون قبوله حق باشه.تو شبهای قدر ما رو هم دعا کنیدنگران

منظورم از"گذشته"تو عنوان پست"مدرسه"بود.یادش به خیر که چقدر با دوستامون خوش بودیمهورااگه بخوایم خاطراتشو بنویسیم یه کتاب میشهنیشخنددوران مدرسه هم با تموم خاطرات خوب و بدش تموم شد و رفتناراحتاسترس امتحان ها،گرفتن کارنامه ها،شلوغی ها،اردو رفتن ها و.....من دوره ابتدایی رو تو مدرسه دولتی 17 شهریور گذروندم و دوره راهنمایی رو تو مدرسه غیرانتفاعی اندیشه سازان و دوره دبیرستان رو تو مدرسه شاهد.برای من بهترین دوره ی تحصیلیم 3 سال دوره ی راهنمایی بودمژهکه بیشتره دوست های خوبم رو اون موقع پیدا کردملبخندو البته دوستای باحالچشمکهمه توی کلاس پایه بودن برای شلوغی و خرابکارینیشخندهیچ کی هم فوضول نبودتشویقنزدیک های چهارشنبه سوری بساط خرید و فروش ترقه به راه بودخجالتیه بار یادمه بهمون گفتن که دارن کیف های بچه هارو میگردن برای ترقهاسترسما هم هرچی ترقه داشتیم چپوندیم تو لوله بخاریه کلاسموننیشخندالبته ناگفته نماند بخاری ها رو جمع کرده بودنا این کارمون خطرناک نبودچشمکبالاخره با هر استرسی که بود اون روز به خیر گذشت.کلاً دوره راهنمایی خیلی حال کردیمخوشمزهولی آخرش یه خاطره بد برام موندگریهاردیبهشت سالی که سوم بودیم رفتیم اردوخیال باطلبردمون اردوگاه.تازه رسیده بودیم،آب ریخته بودیم تو کتری که چایی درست کنیم که یه دفعه یکی از دوستام از روی پیکنیک پریدعصبانیو کتری آب جوش برگشت رو پای منگریهجزغاله شدمدل شکستهزنگ زدن بابا و مامانم اومدن دنبالمو منو بردن بیمارستان.آها یه اتفاق جالب اینکه تو راه من از درد و سوزش پام اصلاً حالم خوب نبود و گریه میکردمگریهوسط راه ماشینمون خراب شدخندهخلاصه رفتیم رسیدیم بیمارستان.اونجا هر دو تا پامو پانسمان کردن(جا داره از خانوم میرزائی افشار تشکر کنم که پامو پانسمان کردماچ)البته منم که اینطوری ریلکس نبودمنیشخنداول پوست پامو کشیییییییییییدن و کندنگریهبعد بستنش و من اومدم خونه.که تازه بدبختی ها شروع شدنگرانچون روی پام عمیق سوخته بود،هر روز وقتی که پانسمانشو عوض میکردم باید با لیف روشو محکم میشستم تا خون بیاد ازشو پام عفونت نکنهگریهسرتونو درد نیارم هر روز میرفتم اون دنیا رو میدیدم و بر میگشتمناراحت2هفته مدرسه نرفتمچشمکاین تیکش خیلی حال دادنیشخندسوختگی خیلی بده،خدا نصیب هیچ کس نکنهفرشتهاینم خاطره ای از آخرین سال اردو رفتن من.خب اما در کل اردوهای مدرسه خیلی حال میده،نه؟

به عکس زیر دقت کنیدچشمک:

 

جای ما که ردیف آخر بودنیشخندیادش به خیر.جای شما کجا بود؟چشمک

تشکر نوشت:از همه اونایی که وقتی پام سوخته بود کمکم کردن و پیشم بودن ممنون مخصوصاً مامان و بابامماچماچ           

 

/ 26 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهار

اپــــــــــــــــــــــــــــم خوشحال میشم بیا و نظرتو بگی[چشمک]

مهرنوش مامان مهزیار

سلام عزیزم . وای منو تو چه خاطراتی بردی .منم همیشه جام آخر اتوبوس بود البته اردوهای مدرسه . اردوهای دانشگاه وسط اتوبوس نه که فکر کنی نرمال شده بودیم نه بابا بخار همکلاسی هامون دیگه [چشمک] و بالاخره این اردوها کار دستمون داد.[خجالت] و این شد که حالا هم هست. البته خدا رو شکر اردوی خوبی بود و جای خوبی. امیدوارم همیشه سالم باشی و اثری از سوختگی روی پوستت نمونده باشه.[گل]

تیروکمون

سلام عزیزم......نمازروزه هات قبول.......................... منم اصولا اون ته میشینم کلا همچین ادم شلوغیم من!![زبان] آخی دلم سوخت واست......[اضطراب]

سمانه

تقدیم به ترکان جون مهربون التماس دعا[گل][گل][گل][گل]

وحیده مامان پارسا

خاطرات مدرسه و شیطنتهای اون دوره تکرار نشدنیه.حتی توی دانشگاه هم ...ما هم ردیف آخری بودیم[چشمک]

محمد فاضل ستاره کوچولو

من چون تمام طول دبیرستان و دانشگاه عضو تیم ورزش بودم برای همین اونقدر پر هیجان بودم که حد نداره الان هم توی محل کارم کاملا متفاوت و شلوغ و خوش خنده ام بخصوص اینکه کارم خیلی حساسه نباید اشتباه کنم ولی خیلی موفقم [بغل]

soulmaz

سلام به دکترجون خودم نماز روزت قبول حق باشه... ببخشید که دیر شد... خودت میدونی که به خاطر نتایج کنکور چقدر پریشون بودیم انشا الله به خواستت برسی و موفق بشی عزیزم... یاد اون اردورو که نگو مدیر مدرسه گیر داده بود به ما که کار شما بود چرا مواظب نبودین چرا آب جوش رو ریختین روپاش حالا بیاو بقبولون که اصلا این ترکان جون پیش ما نبود...از خدا میخوام دیگه هیچ وقت از این بلاها سرت نیاد... کلی یاد گذشته کردم عزیزم واقعا" ممنون از وبلاگ خوب و عالیت همینطور ادامه بده...

مهرناز مامان رادین عسل

ای ترکان شیطون بلا[چشمک]از همون روز اول که میومدی وبلاگمو نظر میذاشتی فهمیدم خیلی شیطونی من عاشق دخترای شیطونم چون خودمم کمی شیطونم[چشمک] ولی واقعا گناه داشتی که پات سوخت. دلن خیلی برات سوخت[نگران]