داستان لباس های همسایه.....

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌ کشی کردند.قلب
روز بعد، ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش در حال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: «لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمی داند چه طور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌ شویی بهتری بخرد.»متفکر
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.لبخند
هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کردمتفکر تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: «یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»متفکر
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»نیشخندخندهنیشخند

/ 16 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سپیده

http://koodakeman91.niniweblog.com/ سلام. با تشکر از رای تان

مهرنوش مامان مهزیار

وای خیلی جالب بود . واقعا چشم ها را باید شست .[ناراحت] البته میشه گفت که باید اول عیب های خودمون ببینیم.[چشمک]

مامان آمیتیس

قضاوت کار خیلی خیلی خیلی خیلی... سختیه.گاهی پرده های نازکی جلوی حقیقته. برا من که تلنگر خوبی بود[بغل]

سمانه

همینه که میگن چشمهارا باید شست ،جوردیگرباید دید.[لبخند]