تاريخ : سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٢ | ٥:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : ترکان

یعنی اعصاااااااب ندارما دو ساعته دارم مینویسم همش پریدکلافه

سلااااااااااااااام خوبین دوستهای نازنینمقلبمن برگشتمچشمک:

اومدم از هند اومدم                  با ماشینه بنز اومدمنیشخند

خیلی دوست داشتم که این بیتو بخصوص مصرع دومشو مینوشتم ولی...ناراحت

اومدم و باز اومدم                   خیلی سرافراز اومدمنگران

به عشقه دوستهام اومدم         به شوق نی نی ها اومدمنیشخند

گزارش نوشت:راستش گزارشم از کنکور اینه که خییلیی سخت بود واقعاگریهنمیدونم چی بشه ولی ای کاش دانشگاه آزاد قبول بشمخیال باطلآخه امسال اولین سالیه که با سراسری یکی شده و اصلا وضعیتش مشخص نیستاسترساز طرفی گفتم تا وقت از دست نرفته برای دانشگاه ترکیه هم  اقدام کنم که اگه اینجا قبول نشدم حداقل فرصت اونجا هم از دست نرهاز خود راضیحالا ببینم اونجا هم پذیرش میشم یا نه؟نگران

راستش با خودم عهد بسته بودم که هر وقت ایشالا قبول شدمخیال باطلبیام و اینجا رو آپ کنم ولی بعدش دیدم این جوری که بووش میاد یه سفر دیگه باید برم هندوستاننیشخندو در نتیجه سال دیگه باید آپ کنمزبانکه دلم طاقت نیاورد و گفتم شاید بعضی از دوستان منو فراموش کننعینکهر چند که تواین مدتی که نبودم خیلی ها به یادم بودنو برام دعا کردنبغلاز همتون ممنونمقلبمخصوصا هنگامه جونمماچو الهام جونمماچکه حسااااابی بهم انرژی مثبت دادنبغل

تو این مدتی که نبودم تولدهاتون مبارکهورا

راستش 29 تیر 92 وبلاگه عزیزم یه ساله شدتشویقوبلاگه عزیزم یه سالگیت مبارکهورا

همچنین روز تولده وبلاگم مصادف بود با روز تولده مهزیار گلی که تولده اونم مبارکقلب

خب اینا که مقدمه ای بیش نبود بریم سراغ یه سفرنامه مختصر و مفیدنیشخنداز 9 ماهی که نبودم:

راستش از اونجایی که ما تو شهرمون زیاد امکانات درسی و اینا نداریمناراحتو معلمامونم به درده عمه هاشون میخورنابله(البته معلم خوبم داریماماچ)امسال من شال و کلاه کردم و 9 ماه رفتم بوکان و خونه ی سحر خاله ایناقلبموندم و حسااااابی بهشون زحمت دادمخجالتجا داره که از سحرخالهماچو عموسیامکماچو صدراماچو رزاماچتشکر کنم که تو این مدت حساابی زحمت کشیدنو من رو تحمل کردنخجالت

تو این 9 ماه خیلی اتفاقا افتاد که هم خوبشو داشتیماز خود راضیوهم بدناراحت

اتفاقای خوبمون اینکه:

1.کلی دوست خوب و مهربونقلبپیدا کردم و بابتشون خدا رو شکر میکنمبغلاسماشونو مینویسم که یادم نره:رویاماچمائدهماچآزیتاماچمهینماچالنازماچلیلاماچلعیاماچپرستوماچچیمنماچشیرینماچگلاویژماچگلالهماچفائزهماچرویاماچدیمنماچسرگلماچمریمماچشکیلاماچتروسکهماچسوناماچسانازماچمنیژهماچنسرینماچفاطمهماچنگارماچو...(شاید اسمه بعضیاشونو تا حالا نشنیده باشید،اسماشون کوردی اندقلب) که ایشالا همشون موفق باشنقلب

2.روز 23 خرداد ماه عروسی داییم بودهوراو از اونجایی که یه هفته مونده بود به کنکور و منم کلیی استرس داشتماسترساصلا حس ر.ق.ص نبودخجالتولی خیلی خوش گذشتچشمکو در ضمن همراه عروس رفتم آرایشگاهخجالتو البتهبازندهناگفته نماند که کتابمم با خودم برده بودمااز خود راضیروز 26 خرداد ماه هم عروسیشون تو تکاب بود که من نرفتملبخند

هومن دایی جون و زن دایی سمیرای عزیزم ایشالا که خوشبخت بشیدقلب

3.تولد امسالم بود که خونه ی سحرخاله اینا برگزار شدنیشخندو کلی منو سورپرایز کردن و خندیدیم.فقط حیف که مامان و بابام نبودنناراحتمرسی  سحر خالهبغل

واما اتفاقای بد که هر وقت یادم میوفته گریه ام میگیرهگریه:

یکیش تصادف بابام بودنگرانقضیه از این قرار بود که یه برف وحشتناک باریده بود و وقتی که صبح بابام داشته میرفته کارخونه ترمز ماشین بریده بوده و رفته بوده تو دله یه ماشین دیگهتعجبطوری که هر کی ماشینو میدید میگفت خدا خیلی رحم کرده که بابام سالم از تو ماشین اومده بیرونناراحتخدایــــــا شکــــــــــــــــــــرت

بعدیش این بود که خونمونو دزد زد و یه مقداری خرت و پرت و پول برده بودتعجب

چیه نکنه منتظری بعدیشم تعریف کنممتفکرآخریشم که دیگه کنکور بودنیشخندشوخی کردم،توکل به خدا تا ببینیم چی پیش میادخیال باطل

راستی بعد کنکورم یه سفر رفتیم تبریز که اونم خیلیی خوش گذشتاز خود راضی

برای مشاهده عکسها به ادامه مطلب مراجعه نماییدنیشخند(اول اینو نوشتم ولی ادامه مطلبم رمزدار نمیشهکلافه همه مطلب رمزدار میشه!نمیدونم چیکار کنم،مشکل کجاست؟بلد نیستمخجالتاگه درست نشه عکسارو تو یه پست رمزداره جدا باید بذارمافسوس)

هر کسی رمز خواست تو کامنتها اعلام کنه ولی شرمنده به همه نمیتونم رمز بدم خجالت



  • فروش بک لینک | قالب وبلاگ