تاريخ : چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۱ | ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : ترکان

تولد تولد تولدت مبارک/مبارک مبارک تولدت مبارک/بیا شمع هاتو فووت کن که 100 سال زنده باشیهورا

امروز تولد داییمه.....دست دستتشویق آها بیا.....تشویقهورااااااااااهورادست ها شوله.....تشویق 

 به خاطر ماه رمضون از گذاشتن کیک معذوریمخجالتنیشخند

دایی جون 27 سالگیت مبارکقلبایشالا که 100 ساله بشیقلب 

آرزوی من برای تو:ایشالا سالیان سال زندگی خوب و شادی رو در کنار سمیرا جونقلبداشته باشی و تو رشته ای که خودت دوست داری تخصص قبول بشیچشمک

 دایی وقتی که 1 ساله شدقلب:


 دایی وقتی که کلاس اولی شدقلب:


 دایی وقتی که فارغ التحصیل شدقلب:


جدیدترین عکسش،دایی وقتی که 27 ساله شدقلب:

کادوی من برای دایی:یه تابلو که نماد ماه تولدش،مرداد،که برج اَسَد هست.امیدوارم خوشش بیادقلباینم عکس:

 

راستش من فقط یه دونه دایی دارم به اسم هومن قلبداییم کلاً آدمه باحالیهنیشخندو چون اختلاف سنیمون 9 سال هست،منو دایی از بچگی با هم میونه ی خوبی داشتیممژهبا اینکه اختلاف سنی دایی با طناز(دختر خالم)کمتر از من بود ولی من بیشتر با دایی بودم و این ور و اون ور می رفتیم از گردش گرفته تا گیم نت و...تعجبحتی چهارشنبه سوری ها هم من با دایی و دوستاش میرفتم بیرونخجالتاون موقع ها یه کارتون نشون میداد که اسم شخصیت های اصلیش "دایی جان و جان دایی" بود که شاهد(دوست داییم)بهمون می گفت:دایی جان و جان دایینیشخندآخه من همیشه با دایی بودملبخندوقتی دایی با دوچرخش میرفت بیرون منو مینشوند جلوی دوچرخشو با هم میرفتیم بیرونچشمکیه بار با دوچرخش با هم رفتیم پارک جنگلی و چون پارک جنگلی خیلی از خونه دور بود قرار گذاشتیم که تو خونه به کسی نگیم که رفتیم پارک تا دعوامون نکننزبانو این تا یه مدت شده بود راز بین منو داییفرشتهکه البته ناگفته نماند بعداً گندش دراومدناراحتو اینم بگم که سوتی از جانب خود دایی جان بود نه جان دایینیشخند

یه بار هم همگی رفته بودیم باغ ما که منو دایی دوتایی رفتیم از درخت آلوچه ی کنار موتورخونه که با بقیه ی درخت ها فرق داشت آلوچه بخوریمخوشمزهو برای اینکه کسی دنبالمون نیاد و همه آلوچه ها برسه به خودمون یواشکی رفتیمخجالتسخت مشغوله آلوچه خوردن بودیمنیشخندکه چشمتون روز بد نبینه،سر و کله ی سگ باغمون پیدا شداسترسما هم که از ترس داشتیم سکته میکردیم پا گذاشتیم به فرارابلهحالا ما داشتیم میدویدیم و داد میزدیم که تو این گیر و دار پای من پیچ خورد و افتادم زمینتعجبداشتم سکته میکردمگریهکه یه دفعه دایی خودشو پرت کرد روی من که سگه کاری باهام نداشته باشهاز خود راضیخداییش عجب داییه فداکاری دارمتشویقنه؟(دایی اگه اینو به خودت میگفتم حتماً تو جوابم میگفتی:پس نَمَه یا شایدم فارسیشو میگفتی:پس چییییییییخنده)

 دوستان عبارت داخل پرانتز تیکه کلام داییمه که با یه لهجه ی خاصی میگه و فقط خودش بلدهنیشخند

این ها گوشه ای از خاطرات دایی جان و جان دایی بودنیشخنداینم یه عکسه یادگاری از اون موقع هاقلبدایی جان و جان دایینیشخند:

                            و


 توضیح نوشت:دوست های خوبم کیفیت عکس ها خیلی خوب بود ولی:

1.اسکنرم خراب بود مجبور شدم با دوربین از روشون عکس بگیرمناراحت

 2.برای اینکه عکس ها رو بذارم اینجا مجبور شدم اندازشونو کوچیک کنمناراحتبه هر حال ببخشیدخجالت 



  • فروش بک لینک | قالب وبلاگ